آبان ماه در کنار بردیا...
پاییزه و پاییزه... برگ درخت میریزه...
هوا شده کمی سرد... روی زمین پر از برگ
.gif)
روز پنجم آبان ماه.... در یک روز بارانی
....
شال و کلاه کردیم تا بردیا رو ببریم پیش آقای دکتر برای چکاپ ...
توی ماشین به خاطر بارندگی برف پاک کن مدام روشن بود و بردیا هم که اولین بار بود با این پدیده آشنا میشد..
مات و مبهوت ... حرکات برف پاک کن رو با چشماش دنبال میکرد...
تا اینکه هیپنوتیزم شد ولالا کرد....
خلاصه آقای دکتر هم از وضعیت بردیا راضی بودند....خدا رو شکر
... فقط خیلی تاکید داشتن که هیچ غذا یا اب میوه ای به بردیا ندم.... غافل ازینکه من چند بار به پسرک فرنی و آب لیمو شیرین و آب هویج داده بودم....
به هر حال ما هم گفتیم چشم....gif)
پس فعلا از غذای کمکی خبری نیست....gif)
اینم گفتن که بردیا ی ما داره دندون در میاره... به خاطر همینم همش دستای توپولوشو میخوره...



..............................................
چطور میشه این زنبورا رو خورد؟؟؟؟.gif)
.gif)



آبان ماه در کنار بردیا...
